تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه عتبات ( هند و حج ) ( فارسى ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
حركت ننموده بود ، اطاق خيلى هوايش گرم بود ، متصل عرق مىريختيم . يك‌دفعه ديدم از زير صندلى كه در روى او نشسته بوديم و جلوى او را احمال و اثقال گذارده بوديم ، يك تكانى خورد ، سر آدمى بيرون آمد . نگاه كردم ديدم زنى است عربيه و آن زن بنا نمود از كار خود خنديدن . معلوم شد كه بىبليط است ؛ در زير صندلى پنهان شده است و از كثرت گرما نتوانسته است طاقت بياورد ، سر را بيرون آورد . و بيچاره زن كلافه شده بود از گرما ؛ شربتى آوردند بفروشند ، يك گيلاس خريديم ترحّماً به حال او به او داديم . در اين بين مفتّش آمد كه بليطها را ببيند ، فوراً تمام اهل اطاق او را گفتيم ، رفت در زير صندلى كه مفتّش او را نبيند . در واقع همه دلشان به حال او سوخت ، حرفى به مفتّش نزدند .

[ شب زفاف در ماشين پُستى ]

بعد از رفتن مفتّش ، مجدّد بيرون آمد ، نشست و ما هم صرف شام نموديم . ساعت [ 158 ] چهار از شب بود كه ماشين حركت كرد ، ولى اتفاقاً اين ماشين امشب پُستى است كه در هفته دو شب به سمت بغداد و حلّه حركت مىنمايد و خيلى به سرعت سير مىكرد . تقريباً ساعت پنج از شب گذشته بود كه خوابيديم ؛ بلكه تمام اهل اطاق خوابيدند . بعضى روى صندلىها ، بعضى به واسطه ضيق مكان در زمين اطاق بين صندلىها . اندك مدتى بود خوابيده بودم كه از صداى قيل و قال از خواب جستم . همان كه چشم باز كردم ، ديدم جمعيتى در ميان اطاق ايستاده‌اند . فوراً يك نفر از ترك‌ها يك سيلى شديدى زد به روى يكى از عربى و ماشين هم در حركت است و مردم هم فحش و بد به آن عرب مىگويند . گمان كردم كه دزد