نمايند . آمديم پائين ، ديديم كه كشتى سلطانى دولتى انگليسى و پستى در بندر حاضر است . تحقيق نموديم معلوم شد كه چهار ساعت [ 38 ] به غروب مانده ، حركت به بمبئى مىنمايد .
آمديم به اتفاق سيد دلال فوراً اتومبلى گرفتيم إلى عشّار حركت نموديم ، رفتيم منزل ، توسط حمال فوراً احمال و اثقال را حركت داديم تا خيابان و در آنجا به اتفاق يك سيد دلال ديگر كه بنا شد او بيايد و بليط كشتى ما را از خود رئيس كشتى از جهت ما بگيرد ، راهنمائى نمايد . دو اتومبل گرفتيم إلى مارگير ، فورى حركت به سرعت نموديم ، رسيديم . توسط حمّال ، احمال و اثقال را حمل به كشتى نموديم . سيد جاى ما را درست نمود و رئيس را ديد كه بليط بدهد . او گفت : خودم مىدهم .
حق زحمتى به سيد داديم ، او رفت و رئيس آمده ، اسمهاى ما را نوشت ، رفت .
[ حركت به سمت بمبئى با كشتى سلطانى - پستى انگليسى و گذر از محمّره و عبّادان در خاك ايران ]
غرض ، راحت شديم و ناهار خورديم و چائى صرف نموديم ، رفتيم به بالاى صفحه كشتى « 1 » تماشا نموديم . و كشتى در چهار ساعت به غروب مانده حركت نمود .
مقدارى كه طى نموديم ، كشتى رسيد به بندر محمّره « 2 » كه خاك ايران است و توپى از بالاى كشتى انداخت و از طرف محمّره هم جواب دادند . از قرار معلوم و تحقيق ، سلام داد و جواب شنيد .
هامش
( 1 ) . عرشة كشتى .
( 2 ) . خرمشهر .