دميده بود . نماز صبح را خواندم و تا طلوع خورشيد ، به تعقيبات مشغول بودم . آنگاه خداحافظى كردم و به منزلم رفتم . بعد از سه روز ، شوق ديدار ولى خدا ، مرا به منزل آنان كشاند و ابتدا به همان اتاقى رفتم كه سوسن در آنجا بود . هيچ نشانى نديدم و هيچ صحبتى نشنيدم . نخواستم از كسى بپرسم .
نزد حضرت عسكرى ( ع ) رفتم و خجالت كشيدم كه ابتدا چيزى بپرسم . حضرت خودش ابتدا به سخن كرد و فرمود : « اى عمه ! در كنف حمايت و حفظ و پرده و غيب الهى خواهد بود ؛ تا اينكه خداوند اجازه دهد . آن هنگام كه من از دنيا رفتم و شيعيان مرا در حال اختلاف ديدى ، به افراد ثقه و مطمئن آنان بگو و خبر بده . اما اين راز نزد تو و آنان پوشيده باشد ؛ زيرا خداوند ، ولى خود را از مردم پنهان داشته است و او را هيچكس نخواهد ديد ؛ تا اينكه جبرئيل جلوى اسب او بايستد و خداوند ، به كارى كه انجامشدنى است ، فرمان دهد » . « 1 »
روايت ششم : نقل قول همسايگان امام هادى و عسكرى ( عليهماالسلام )
حسين بن حمدان خصيبى ، در كتابش ، از هارون بن مسلم و سعدان بصرى و محمد بن احمد بغدادى و احمد بن اسحاق و سهل بن زياد آدمى و عبدالله بن جعفر ، از عدهاى از اساتيد و
هامش
( 1 ) . الغيبه ، طوسى ، ص 141 ؛ بحارالانوار ، ج 51 ، ص 17 .