جا حركت كردم و نزد او رفتم و من هرگاه نزد او مىرفتم ، او خيلى به من احترام مىگزارد . من خود را روى پاى او انداختم و بوسيدم و نگذاشتم مثل هميشه ، احترام بگزارد ( كفشهايم را از پايم دربياورد ) . او مرا بانوى خود خواند و من نيز با همين عنوان ، با او صحبت كردم .
گفت : « فدايت شوم » . من هم به او گفتم : « فدايت شوم من و تمام جهانيان » .
از اين تعبير من ، ناراحت شد .
گفتم : « ناراحت نشو . خداوند ، بهزودى همين امشب ، به تو فرزندى خواهد داد كه در دنيا و آخرت ، آقا خواهد بود و او موجب شادى مؤمنان است » . از اين كلمات ، خجالت كشيد . او را كاملًا بررسى كردم ؛ نشانى از باردارى در او نديدم . به حضرت عسكرى ( ع ) عرض كردم : « من نشانى از حمل در او نمىبينم » .
حضرت تبسمى كرد و فرمود : « ما جانشينان پيامبر ( ص ) به هنگام حمل ، وسط شكم قرار نمىگيريم . بلكه در قسمت پهلو هستيم و از قسمت رحم ، بيرون نمىآييم . بلكه از قسمت ران راست مادرانمان ، خارج مىشويم ؛ زيرا ما آن نور درخشان الهى هستيم كه آلودگى ، به ما نمىچسبد » . « 1 »
هامش
( 1 ) . الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 466 ؛ بحارالانوار ، ج 51 ، ص 293 .