حضرت فرمود : « نگاه من به او ، از روى تعجب بود كه خداوند در او چه
اراده كرده و چه خيرى در او نهاده است » . گفت : « اى آقاى من ! فكر مىكنم كه او را مىخواهيد » ؟
به او دستور دادم تا از پدرم اجازه بگيرد كه او را به من بدهد . او نيز رفت و اجازه گرفت و حضرت هادى ( ع ) به او دستور داد كه او را در اختيار من بگذارد و او هم نرجس را نزد من آورد .
حسين بن حمدان مىگويد : « يكى از مشايخ و اساتيد مورد اعتماد من ، از قول حكيمه به من گفت : « وى به خدمت حضرت عسكرى ( ع ) مىرسيد و مرتب از خداوند مىخواست و دعا مىكرد كه خداوند ، فرزندى به او عطا فرمايد » .
حكيمه ( عليهاالسلام ) مىگويد : « روزى خدمت حضرت رفتم و همان دعاى هميشه را تكرار كردم » . حضرت فرمود : « آيا دعا نمىكنى كه خداوند ، همين امشب ، آن فرزند را به من بدهد » ؛ آن شب ، هشتمين شب ماه شعبان سال 257 بود .
حضرت فرمود : « امشب افطار نزد ما باش » . گفتم : « آقاى من ! اين فرزند ، از كداميك از زنهاست » ؟
فرمود : « از نرجس » .
گفتم : « بين كنيزان شما ، هيچكدام را به اندازه او دوست نداشتم و از همه ، نزد من محبوبتر است . از
حكيمه دختر امام جواد ( ع ) ( مدفون در حرم عسكريين ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 78
مساهمون: محمدمهدى فقيه بحرالعلوم
ص٧٨