عبيدالله برد . عبيدالله فرمان كشتن وى را صادر كرد و پس از آن هيچ بالغى در كوفه يافت نشد مگر آنكه به لشگرگاه كوفه ، يعنى نخيله رفت . « 1 »
بر اين اساس ، اهالى كوفه نمىتوانستند در آن وضعيت از دستور والى شهر سرپيچى كنند و به كربلا نروند ؛ زيرا تخلف از دستور با كشته شدن برابر بود . شيعيانى كه نمىخواستند چنين كنند دو راه داشتند يا مخفيانه به امام بپيوندند يا از كوفه بگريزند . با توجه به اينكه ابراهيم بن مالك و دوستانش در كربلا حاضر نبودند و درباره فرار آنها خبرى ثبت نشده است و نيز فرار با روحيه سلحشورى و نظامى آنان سازگار نبود ، احتمال زندانى بودن آنان تقويت مىشود .
با توجه به پيشينه درخشان برخى خواص و بزرگان بسيار بعيد مىنمايد كه آنان نداى مظلوميت و استغاثه سيدالشهدا و نماينده او را شنيده باشند و به سبب ترس يا ترديد ، امام خود را ، كه مصرانه از او دعوت كرده بودند ، تنها گذاشته باشند .
در روز عاشورا امام حسين ( ع ) به بسيارى از نويسندگان نامهها خطاب و آنان را سرزنش كرد كه چگونه او را دعوت نمودهاند ولى اكنون او را تنها گذاشتهاند « 2 » . اما حضرت بزرگان شيعه را نام نمىبرد ، درحالىكه اگر آنها در اين باره كوتاهى
هامش
( 1 ) . معالم المدرستين ، مرتضى عسكرى ، ج 3 ، ص 83 .
( 2 ) . مقتل الحسين ( ع ) ، خطيب خوارزمى ، ص 118 .