فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما فَوَجَدا فِيها جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ
الخ موسى و خضر پس از اين شرط و قرار داد كه ديگر موسى از كارهاى خضر سؤال نكند و اگر سؤالى نمود مصاحبتشان قطع گردد با هم روان شدند رسيدند بدهى و چون گرسنه بودند از اهل آن ده طعام طلبيدند و آنها حاضر نشدند به آنان غذايى بدهند و از نبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت شده كه فرموده اگر موسى عليه السّلام خوددارى نموده بود و سؤال نميكرد بهزار امر عجيبى از كارهاى خضر دانا ميگرديد و آن قريهاى كه وارد شدند انطاكيه بوده ، و بقولى اهل ايله و بقول ديگر قريهاى بود بر ساحل دريا كه آن را ناصره ميناميدند ، و نيز از رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم است كه اهل آن قريه لئام و پست ترين اهل دهها بودند كه نه غريب را مهمانى ميكردند و نه حق ( ابن السبيل ) را ميشناختند . ( طبرسى ) خلاصه وقتى كه موسى و خضر به آن ده رسيدند ديوارى ديدند
( يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ )
بر وزن ( ينفعل ) كه براى مطاوعه ميآورند ، و بقولى بر وزن ( افعلّ ) مثل احمر . ديدند ديوارى را كه در شرف افتادن است خضر مشغول شد بساختن آن ديوار كه نيفتد باز موسى طاقت نياورد و گفت اگر ميخواستى بر اين اجرتى ميگرفتى تا به آن طعام ميگرفتيم و سدّ جوع مينموديم .
قالَ هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً
خضر بموسى گفت بنا بر قراردادى كه با من كردى كه اگر باز سؤال كردم مصاحبت را قطع نمائيم بموجب آن شرط اين جداييست بين من و تو بايستى از هم جدا گرديم و به زودى خبردار ميكنم تو را بتأويل و بحكمت آنچه را كه توانا نبودى بر آن صبر بنمايى .