و مانع كندن گرديده فرمود آب بر آن بپاشيد پس از آنكه آب بر آن پاشيديم برخواست و از شدت گرسنگى سنگ بر شكم بسته بود بيل و تيشه برداشت و آن سنگ را مانند پشته ريگ گردانيد گفتم يا رسول اللَّه ( ص ) اجازه فرما به منزل روم به منزل رفتم و بزن خود گفتم هيچ طعامى هست رسول خدا بسيار گرسنه است گفت يك صاع جو و بزغالهاى هست جو را آرد نمودم و بزغاله را كشتم و پوست كندم و بزن خود گفتم طعام درست كن ساعتى رفتم و از حضرت اذن گرفتم و برگشتم طعام حاضر بود گفتم يا رسول اللَّه نزد ما غذاى اندكى هست كه سه چهار نفر سير ميشوند فرمود چقدر است گفتم يك صاع جو و يك بزغاله حضرت همه مسلمانها را امر فرمود كه برخيزيد تا غذا بخوريم جابر گويد من از كمى غذا و كثرت مسلمانها خجل گرديدم آمدم منزل بزنم گفتم گفت مگر نگفتى غذا اندك است گويد گفتم زنم گفت خدا و رسولش عالم تر است .
آن وقت رسول با اصحاب رسيدند رسول فرمود ظرفى حاضر كن حضرت نان را در آب گوشت طريد نمود و گوشت را تكه تكه كرد و بر اصحاب قسمت نمود و همه سير شدند و هنوز ديگ و تنور از نان و گوشت پر بود بعد از آن بزنم گفت بخور و به اقوام خود بده و اين روايت را ( بخارى ) نيز در صحيح خود آورده است .
( منهج الصادقين ) خلاصه گويند مدت شش روز اصحاب جز سنگ و خاك كشيدن به كار ديگر مشغول نشدند پس از تمام شدن خندق بيرق لشگر كفار ظاهر گرديد و از اطراف مدينه از جانب شرقى كه بنى غطفان بودند و از طرف مغرب كه قريش بودند وارد گرديدند و مسلمانها از شدت خوف دلهايشان به سينه رسيد منافقين گمان مىكردند كه لشگر اسلام تاب نياورده شكست خواهند خورد و مؤمنين با اينكه قلبهايشان مطمئن بايمان بود مضطرب گرديدند اين است كه در آيه فرموده :
( هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ )
در اين موقع مؤمنين در مورد آزمايش در آمدند
( وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِيداً )
و از هول و هراس بدنهايشان سخت بلرزش آمد .