نمىخواهم تو در دست من كشته شوى زيرا كه من با پدرت دوستى داشتم على ( ع ) گفت من ميخواهم تو بدست من كشته گردى ولى من شنيدهام كه تو گفتهاى كسى نيست كه از من دو چيز طلب كند مگر آنكه اجابت كنم و من از تو يك چيز ميخواهم عمرو گفت آن چيست گفت اينكه به خدا و رسول او ايمان آرى گفت مرا به آن احتياجى نيست خواهش دوم را بگو فرمود اينكه پياده شوى تا با هم جنگ كنيم گفت على نميخواهم بدست من كشته شوى امير المؤمنين گفت از كجا كه تو بدست من كشته نشوى عمرو غضب كرد و پياده شد و يك دو نوبت بگرد هم گشتند عمرو پيش دستى نمود و شمشيرى بر على عليه السلام زد آن حضرت سپر بر سر كشيد شمشير از سپر گذشت و كلاه خود را پاره كرد سر مباركش را زخم دار گردانيد حضرت امير ( ع ) در گوشهاى رفت كه زخم را ببندد عمرو گمان كرد كه حضرت شهيد شده مبارز ديگر طلبيد على ( ع ) ثانيا آمد مقابل او گفت تو كيستى گفت من همانم كه اول بودم عمرو گفت من گمان نميكردم كسى از ضربت من جان بدر برد على ( ع ) فرمود ديگر نوبت من است گفت بيار تا چه دارى على عليه السلام بر او حمله كرد سپر بر سركشيد حضرت امير ( ع ) ضربتى در ران او زد به زمين افتاد على ( ع ) به سينه او نشست و سر او را از بدن جدا نمود و بدست گرفت تا دو لشگر بديدند .
بروايت زهرى وقتى عمرو بن عبد ود اسب خود را از خندق بيرون زد حضرت رسول ( ص ) باصحاب فرمود كى است او را دفع كند على ( ع ) برخاست فرمود اى على بنشين اين عمرو است تا سه مرتبه كسى برنخاست مگر على ( ع ) و اذن طلبيد و وارد مبارزه گرديد .
بروايتى حضرت رسول ( ص ) درع خود را به او پوشانيد و شمشير خود را بدست او داد و فرمود اى على در جنگ تعجيل مكن اميدوارم ظفريابى و بر عمرو غالب گردى و در باره او دعا كرد پس از آنكه عمرو كشته گرديد آنان كه با وى بودند فرار كردند و نوفل بن ازرق كه از رفقاى او بود در خندق افتاد مسلمانها به روى سنگ ميزدند حضرت امير ( ع ) وارد خندق گرديد و سرش را از بدنش جدا نمود وقتى على عليه السلام فاتح
تفسير مخزن العرفان در علوم قرآن ( فارسى ) — صفحة 205
مساهمون: سيده نصرتبيگم امين ( بانوى اصفهان )
ص٢٠٥