خالق و مبدء و غايت موجودات است اين است كه در واقع تمام آنها و مقوّم وجود آنان است و چون چنين است چگونه ممكن است غايب از چيزى گردد و در محل خود مبرهن گرديده كه وجود و عدم نسبت بذات ممكن يكسان است لكن نسبت بموجد و خالق خود واجب بالغير است چنانچه فرموده
( هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ )
مقصود از اين معيّت معيّت قيوميت است بقول شيخ حافظ شيرازى :
دوست نزديكتر از من به من است * اين عجبتر كه من از وى دورم
چه كنم با كه توان گفت كه دوست * در كنار من و من مهجورم
براى توضيح مطلب گوئيم خلاصه شكى نيست كه تحقق هر موجودى بوجود است و ممكن نسبت بذات خود فاقد وجود و هستى خواهد بود وجود و حيات و باقى اوصاف وجودى وى از ( واجب الوجود ) بوى افاضه شده و وجود واجب ضرورى و عين ذات وى است يعنى ذات حق تعالى مصداق وجود و حقيقت وجود است ، لكن وجود ممكن عرضى است و هر ما بالعرضى بايستى منتهى گردد ( بما بالذات ) يعنى او بذات خود موجود است و ممكن به خودى خود هيچ است و آنچه از وجود و آثار وجودى دارد از حق تعالى بوى افاضه گرديده و شايد همين باشد معنى القيوم در كلام الهى
( اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ )
« 1 » قيوم يعنى قائم بذاته و مقوم لغيره كه بذات خود قائم و پايدار و قيام وجود ديگران بسته بوجود وى است .
و شايد سرّ اينكه نزديكى خود را به انسان تشبيه برك حيات بلكه نزديكتر نموده اشاره به اين باشد كه همين طورى كه حيات انسان برگ قلب وى بستگى دارد كه اگر قطع گردد حيات باقى نمىماند وجود و تحقق او نيز بستگى دارد بحقيقت وجود كه بايستى ( لا ينقطع ) فيض وجود بوى برسد اگر آنى نرسد فورا معدوم ميگردد بلكه بعدم اولى ذاتى خود رهسپار خواهد گرديد و شايد همين باشد معنى حديث مشهور
( من عرف نفسه فقد عرف ربّه )
كسى كه خود را به آن نحوى كه قائم
هامش
( 1 ) - سوره بقره آية الكرسى خدا است و نيست الهى مگر آن خداى واحد كه زنده و قوام هستى موجودات به او است