ثقيفيها كه مردمان ثروتمند بودند و با قريش داد و ستد داشتند و شهر آنان مركز يكى از بزرگترين بتهاى قريش بود و آن بت را ( لات ) ميناميدند تحمّل ننمودند كه آن مهمان خود را اقلا به خوبى از نزد خود برانند .
پيمبر اكرم صلّى اللَّه عليه و إله و سلّم وقتى ديد دعوت او را نپذيرفتند از آنها تقاضا نمود كه اين امر را پوشيده گردانند تا سبب تجرّى قريش نگردد به عكس تقاضاى او شورش نموده و اوباش را تحريك كردند كه او را سنگ باران نمايند تا آنكه پاى مباركش مجروح گرديد و با پاى مجروح و بدن خونين از شهر بيرونش كردند .
حضرت از شهر بيرون رفت و در بين راه باغى بود بنام نخيله چند روزى در آنجا توقّف نمود وقتى از شرّ اوباش اهل طائف آسوده گرديد دلش شكست احساساتش تحريك شد زيرا خود را بدون پناه و ملجأ ميديد با اشگ ريزان و دل بريان روى دل بخداى خود نمود و گفت :
( اللهم اليك اشكو ضعف قوتى و قلة حيلتى و هوانى على الناس يا ارحم الراحمين ) چون پسران ربيعه چنين حال افسردهگى از او مشاهده نمودند ، عرق قرابت آنها به حركت آمده طبق انگورى بغلام نصرانى كه نام او ( عداس ) بود دادند و نزد حضرتش فرستادند وقتى عداس طبق انگور را خدمتش گذاشت بسم اللَّه گفت و به خوردن انگور مشغول گرديد عداس حيرت زده بر او نگريست و گفت اهل اين شهر چنين كلمهاى نميگويند تو از كدام شهرى گفت از مكّهام حضرت فرمود تو از كدام شهرى و دين تو چيست غلام گفت ترسايم يعنى عيسويم و از اهل نينوى گفت آيا از دهكده مرد پارسا يونس بن متى عليه السّلام ميباشى عداس پرسيد چه ميدانى كه يونس كيست محمّد صلّى اللَّه عليه و إله و سلّم گفت يونس برادر من پيمبر بود من هم پيمبرم .
عداس وقتى اين سخن را شنيد افتاد روى زمين و دست و پاى پيمبر اكرم را بوسيد فرزندان ربيعه از دور تماشا ميكردند و تعجب مىنمودند لكن دست از دين خود برنميداشتند همين كه عداس برگشت به او گفتند اين مرد تو را از دينت
تفسير مخزن العرفان در علوم قرآن ( فارسى ) — صفحة 150
مساهمون: سيده نصرتبيگم امين ( بانوى اصفهان )
ص١٥٠