اصبح النّاس فيه من سوء حال * * حقّ من مات منهم ان يهنّا
و سيد عز الدين نسابه از سادات كبار بود و بورع و فضل مشهور و مذكور بودست درين حالت با جمعى سيزده شبانروز شمار كشتگان شهر كرد آنچ ظاهر بودست و معين بيرون مقتولان در نقبها و سوراخها و رساتيق و بيابانها هزار هزار و سيصد هزار و كسرى در احصاء آمده و درين حالت رباعى عمر خيام كه حسب حال بود بر زفان راندست
تركيب پياله كه در هم پيوست * * بشكستن آن روا نمىدارد مست
چندين سر و پاى نازنين از سر دست * از مهر كه پيوست و بكين كه شكست
و امير ضياء الدين و بارماس هردو مقيم بودند تا خبر رسيد كه در سرخس پسر شمس الدين پهلوان ابو بكر ديوانه فتنه آغاز نهادست امير ضياء الدين به دفع او با مردى چند چون به رفت بارماس اهالى مرو را از محترقه و غير آن بر عزيمت توجه به جانب بخارا از شهر بيرون آورده به ظاهر شهر نزول كرد جمعى را كه پيمانه عمر پر و بخت برگشته بود پنداشتند كه شحنه را از جانب سلطان خبرى رسيدست و مستشعر گشته و بهزيمت مىرود حالى طبلى فرو كوفتند و ياغى شدند در سلخ رمضان سنه ثمان عشره و ستمايه و بارماس بدر شهر آمد و جماعتى را به استدعاى معارف به شهر فرستاد كس روى ننمود و او را تمكينى نكرد به انتقام مبالغ مردم را كه بر در شهر يافته بود بكشت با جماعتى كه در مصاحبت او بودند روان گشت و خواجه مهذب الدين به اسنابادى از آن زمره بود كه در صحبت او برفت تا به بخارا ، شحنه در آنجا گذشته شد ارباب مرو آنجا بماندند ، و چون ضياء الدين بازرسيد به علت استعداد و ترتيب حركت در شهر رفت و غنيمتى كه داشت بر ايشان نثار كرد و پسر بهاء الملك را بر سبيل نواكه او پسر منست نزديك ايشان فرستاد و خود روى ننمود و با آن جماعت عصيان كرد و بار ديگر باره و حصار را عمارت فرمود و جمعيتى برو گرد آمدند و در اثناى اين جماعتى از لشكر مغول رسيدند رعايت جانب ايشان واجب دانست و يكچندى نزديك خود نگاه داشت چندانك از حشم سلطان كشتكين پهلوان با جمعى انبوه دررسيد به محاصره شهر مشغول شد جمعى از رنود شهرى خلاف كردند و نزديك كشتكين رفتند ، ضياء الدين چون دانست كه با تفرق