فاطمه عليها السلام امير المؤمنين عليهما السلام و امّ ايمن را آورد و به نفع آن بانوى بزرگوار گواهى دادند .
ابوبكر براى آن حضرت نوشتهاى نوشت كه متعرّض آن حضرت نشوند .
فاطمه عليها السلام بيرون آمد و نامه را همراه داشت . در راه به عمر برخورد .
عمر گفت : اى دختر محمد ! چه همراه دارى ؟
فرمود : نامهاى است كه پسر ابى قحافه براى من نوشته است .
گفت : آن را به من نشان ده .
فاطمه عليها السلام نداد . عمر آن را از دست آن بانو چنگ زد و خواند ، سپس روى آن ، آب دهن انداخت و نوشتهء آن را پاك و آن را پاره كرد و به فاطمه عليها السلام گفت : پدرت اين فدك را با راندن اسب و شتر نگرفته است كه تو بخواهى ريسمان به گردن ما اندازى .
در اين هنگام مهدى عباسى به حضرت امام كاظم عليه السلام گفت : اى ابا الحسن ! حدود فدك را به من بگو .
فرمود : يك حدّش كوه احد ، حدّ ديگرش عريش مصر ، حدّ سوم آن سيف البحر و حدّ چهارمش دومة الجندل است .
مهدى عباسى گفت : همه اينها ؟ !
فرمود : اى امير المؤمنين ( ! ! ) همه اينها حدود فدك است ؛ زيرا همه اينها از زمينهايى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله اسب و شتر بر اهل آن نرانده است .
مهدى گفت : اينها مقدار زيادى است ، در اين باره بايد بينديشم ( ! )
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام كاظم ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 189
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٨٩