اى اباالحسن ! حالت چطور است ؟
70 . ريّان بن شبيب مىگويد :
از مأمون شنيدم كه مىگفت : من هميشه اهل بيت عليهم السلام را دوست مىداشتم ، ولى نزد هارونالرشيد اظهار دشمنى آنها را مىگردم تا اين كه نزد او تقرّب داشته باشم .
هنگامى كه هارون به حج خانه خدا رفت ، من ، محمد امين و قاسم با او بوديم . وقتى وارد مدينه شد مردم اذن دخول خواستند ، بر او وارد مىشدند و آخرين كسى كه اذن دخول خواست ، موسى بن جعفر عليهما السلام بود .
هنگامى كه او نزد هارون آمد و چشم هارون به او افتاد ، از جاى خود حركت كرد ، گردن خود را كشيد و چشم به او دوخت تا اين كه وارد اتاقى شد كه هارون در آن نشسته بود .
چون كه نزديك هارون رسيد ، هارون به دو زانو نشست و دست در گردن وى كرد و آن گاه با او معانقه نمود . به او رو كرد و گفت : اى اباالحسن ! حالت چطور است ؟ و حال خانواده تو و خانواده پدر تو چگونه است ؟ چه مىكنيد ؟ حال شما چطور است ؟
پيوسته اين گونه مىپرسيد و موسى بن جعفر عليهما السلام مىگفت : خوب است خوب است .
هنگامى كه موسى بن جعفر عليهما السلام برخاست هارون خواست برخيزد و او سوگند داد و او نشست ، آن گاه با او معانقه كرد و به او تحنيت گفت و با او خداحافظى كرد .