گفت : من از اين عباسيان عاجزتر نديدهام ، كه اين قدر نسبت به شخصى كه قدرت دارد آنها را از تخت سلطنت به زير آورد ، احترام مىكنند ، وقتى از پيش هارون خارج شود به او توهين خواهم كرد .
عبد العزيز گفت : اين كار را نكن ؛ چرا كه اينها خانوادهاى هستند كه هر كسى كمترين جسارتى به آنها كند ، ننگى براى خود تا ابد برجاى خواهد گذاشت .
وقتى حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام بيرون آمد ، نفيع لجام الاغش را گرفت و گفت : فلانى ! تو كيستى ؟
فرمود : فلانى ! اگر منظورت نژاد است ؛ من پسر محمّد حبيب اللَّه ، پسر اسماعيل ذبيح اللَّه و پسر ابراهيم خليل اللَّه هستم .
و اگر منظورت وطن من است ، همان محلى است كه خدا بر مسلمانان و تو اگر مسلمان باشى لازم كرده كه زيارت و حج در آن محل بروند .
و اگر منظورت اين است كه بر من فخر كنى به خدا سوگند ، شرك ورزان قوم من راضى نشدند با مسلمانان قوم تو هم شأن باشند كه گفتند :
اى محمّد ! براى مبارزه با ما همشأن خودمان را از قريش بفرست .
اگر منظورت آوازه و شهرت است ، ما كسانى هستيم كه خداوند واجب كرده كه در نمازها بر ما صلوات بفرستند ، مىگويى : خداوندا ! بر محمّد و آل محمّد درود فرست ، ما همان آل محمّد هستيم ، الاغ را رها كن !
نفيع لجام مركب را رها كرد ، دستش مىلرزيد و با كمال خوارى به راه خود ادامه داد .
عبد العزيز به او گفت : آيا به تو نگفتم ؟ ! !
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام كاظم ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 169
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٦٩