تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام كاظم ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
من رفتم و او را گرفتم و نزد حضرت بردم و گفتم : قربانت گردم ، من اين غلام را ديدم كه اين خوشه‌ها را برداشته بود . حضرت فرمود : فلانى ! غلام گفت : لبيك . فرمود : گرسنه‌اى ؟ گفت : نه ، آقاى من ! فرمود : برهنه‌اى ؟ گفت : نه ، آقاى من ! فرمود : پس چرا اين‌ها را برداشتى ؟ گفت : دلم اين گونه مىخواست . فرمود : برو ، اين خرما ، از آنِ تو باشد ، و فرمود : او را رها كنيد !

فلانى ! تو كيستى ؟

69 . ايوب هاشمى مىگويد : شخصى به نام نفيع‌انصارى كنار در خانه هارون الرشيد آمد ، در همين موقع موسى بن جعفر عليهما السلام كه سوار الاغ بود ، رسيد . دربان احترام شايسته‌اى به آن حضرت كرد و با شتاب براى او اجازه ورود خواست . نفيع از عبد العزيز بن عمر پرسيد : اين پيرمرد كيست ؟ گفت : اين بزرگ فرزندان ابىطالب ، بزرگ اولاد محمّد ، موسى بن جعفر است .