من رفتم و او را گرفتم و نزد حضرت بردم و گفتم : قربانت گردم ، من اين غلام را ديدم كه اين خوشهها را برداشته بود .
حضرت فرمود : فلانى !
غلام گفت : لبيك .
فرمود : گرسنهاى ؟
گفت : نه ، آقاى من !
فرمود : برهنهاى ؟
گفت : نه ، آقاى من !
فرمود : پس چرا اينها را برداشتى ؟
گفت : دلم اين گونه مىخواست .
فرمود : برو ، اين خرما ، از آنِ تو باشد ، و فرمود : او را رها كنيد !
فلانى ! تو كيستى ؟
69 . ايوب هاشمى مىگويد :
شخصى به نام نفيعانصارى كنار در خانه هارون الرشيد آمد ، در همين موقع موسى بن جعفر عليهما السلام كه سوار الاغ بود ، رسيد . دربان احترام شايستهاى به آن حضرت كرد و با شتاب براى او اجازه ورود خواست .
نفيع از عبد العزيز بن عمر پرسيد : اين پيرمرد كيست ؟
گفت : اين بزرگ فرزندان ابىطالب ، بزرگ اولاد محمّد ، موسى بن جعفر است .