گفتم : اى امير مؤمنان ( ! ! ) تو را به خدا مىسپارم از اين كه من و خود را گناهكار كنى و سخن بيهوده دشمنان ما را در باره ما بپذيرى ، تو خود مىدانى از هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از دنيا رفت خيلى دروغ بر ما بستند . اگر صلاح بدانى با اين خويشاوندى كه نسبت به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دارى اجازه بدهى حديثى كه پدرم از پدران خود از جدم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل كردهاند براى تو نقل كنم ؟ !
گفت : اجازه دادم .
گفتم : پدرم از پدران خود از جدم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل كرد كه حضرتش فرمود : « هنگامى كه خويشاوندى به خويشاوند ديگر برسد و دست در دست يك ديگر گذارند علاقه خويشاوندى به هيجان درمىآيد » . اكنون دست خود را به من بده فدايت گردم ! « 1 »
هارون گفت : جلو بيا .
من نزديك رفتم ، هارون دست مرا گرفت و مرا پيش خود كشيد و مدّتى در آغوش گرفت ، بعد رها كرد و گفت : اى موسى ! بنشين ديگر ناراحت نباش به تو كارى ندارم .
ديدم اشك از ديدگانش مىريزد ، سر به زير افكندم .
گفت : راست گفتى و جدّت نيز راست گفته است ، خونم به جوش آمد و هيجانى در من پيدا شد كه دلم شكست و اشكم جارى گرديد . اينك مىخواهم از تو در باره چند چيز بپرسم كه مدتهاست در دلم بوده از هيچ كس نپرسيدهام ، اگر جواب دادى رهايت مىكنم و سخن هيچ كس را در باره تو نمىپذيرم ، به راستى شنيدهام كه تو هرگز دروغ نگفتهاى . پس آنچه مىپرسم واقع مطلب را براى من بگو .
هامش
( 1 ) . به نظر مىرسد به قرينه جملات بعدى امام عليه السلام از روى تقيه اين گونه فرموده است .