آن گاه كه نوشته به پايان رسيد به غلامى كه نگهبان من بود ، اطلاع دادم كه من خواسته خليفه را انجام دادم به او اطلاع بده .
غلام خبر داد ، هارون خارج شد ، من نوشته را به او نشان دادم ، گفت :
آفرين ، گفتار كوتاه و جامعى است ، اكنون اى موسى ! حاجات خود را بگو !
گفتم : اى امير المؤمنين ( ! ! ) نخستين حاجت من اين است كه اجازه دهى پيش خانوادهام برگردم كه آنها را در حال نااميدى از ديدار خود با گريه و زارى ترك كردهام .
گفت : اين اجازه را به تو دادم . حاجت ديگرى بخواه !
گفتم : خدا امير المؤمنين ( ! ! ) را براى ما پسر عموهايش سلامت بدارد .
گفت : باز بگو چه حاجت دارى ؟
گفتم : من مردى خانواده دارم بعد از خدا چشمان ما به لطف اميرالمؤمنين ( ! ! ) و عادت اوست .
هارون دستور داد صد هزار درهم و لباسى به من بدهند و با احترام مرا پيش خانوادهام برگرداند .
چرا شما خودتان را از ما برتر مىدانيد با اين كه هر دو از يك درخت هستيم ؟
62 . محمد بن محمد عبدى در روايت مرفوعهاى مىگويد :
امام موسى بن جعفر عليهما السلام فرمود : هنگامى كه مرا پيش هارون بردند ، سلام كردم ، هارون جواب سلام مرا داد و گفت : اى موسى بن جعفر ! دو خليفه در يك كشور براى هر دو خراج ببرند ؟