گفت : شما از كجا از آن درخت خبر دارى ؟
فرمود : مشخّصات آن درخت در كتابى نوشته است كه نزد ماست ، بگو : ديگر چه ديدهاى ؟
گفت : درّهاى بس گود و تاريك ديدم كه بوم و جغد ته آن را نمىبينند .
فرمود : مىدانى آن درّه چه نام دارد ؟
عرض كرد : نه سوگند به خدا نمىدانم !
فرمود : همان برهوت است كه روح تمام كافران آنجاست .
بعد پرسيد : ( ديگر ) به كجا رسيدى ؟
مرد عرب نتوانست چيزى بگويد .
امام عليه السلام فرمود : رسيدى به گروهى كه ساكن محلّى بودند خوراك و آشاميدنى نداشتند جز شير گوسفندهايشان كه همان آب و غذاى آنها بود .
در اين موقع امام عليه السلام نگاهى به آسمان نموده فرمود : خدايا ! او را لعنت كن .
حاضرين در مسجد عرض كردند : قربانتان گرديم ؛ منظورتان كيست ؟
فرمود : قابيل كه به حرارت خورشيد و سرماى شديد عذاب مىشود .
در اين موقع يك نفر وارد شد ، امام باقر عليه السلام پرسيد : جعفر را ديدى ؟ ( منظور امام صادق عليه السلام فرزندش بود كه در پى او مىگشت ) .
مرد عرب پرسيد : اين جعفر كيست كه از او جستجو مىكند ؟
گفتند : پسر اوست .
گفت : سبحان اللَّه ! چقدر كار اين مرد شگفتانگيز است از آسمان خبر مىدهد ولى نمىداند پسرش كجاست .
7 / 7 - روي عن أبي بصير قال : دخلت المسجد مع أبي جعفر عليه السلام والناس يدخلون ويخرجون ، فقال لي : سل النّاس هل يرونني ؟
فكلّ من لقيته قلت له : أرأيت أباجعفر ؟ يقول : لا ، وهو واقف حتّى دخل أبو هارون المكفوف وقال : سل هذا .
فقلت : هل رأيت أباجعفر ؟
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام باقر ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 353
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٣٥٣