فرمود : بخوان .
كميت اشعار خود را خواند ، امام عليه السلام به غلامش دستور داد از آن اتاق ديگر يك كيسه پول بياورد و به كميت بدهد .
عرض كرد : آقا اگر اجازه مىفرماييد قصيدهء ديگرى نيز گفتهام برايتان بخوانم ؟
فرمود : بخوان .
كميت اشعار خود را خواند ، باز حضرت به غلام خود دستور داد كيسهء ديگرى برايش بياورد .
غلام كيسه پول را آورد و به او داد .
باز عرض كرد : قصيده سوّم را اجازه مىدهيد بخوانم ؟
فرمود : بخوان .
كميت شعر را خواند . حضرت به غلام خود دستور داد از همان اتاق كيسهء ديگرى از پول براى كميت بياورد .
غلام آورد و به او داد .
كميت عرض كرد : فدايت شوم ؛ محبّت من براى شما به واسطهء مال دنيا نيست و از اين اشعار نظرى جز لطف و عنايت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم و حقّى كه خداوند بر من واجب كرده ( و آن عبارت است از احترام به شما خانواده و محبّت نسبت به شما ) ندارم .
امام باقر عليه السلام برايش دعا كرده به غلام فرمود : اين كيسه را به محل اوّلش برگردان .
من در دل گفتم : حضرت به من فرمود : يك درهم ندارم ، حالا سى هزار درهم به كميت داد . كميت از جا برخاست و رفت ، عرض كردم : فدايت شوم ؛ فرمودى :
يك درهم ندارم ، بعد به كميت سىهزار درهم دادى ؟
فرمود : جابر ! برخيز برو داخل اتاقشو !
من وارد اتاق شدم ، امّا چيزى نديدم و برگشتم .
فرمود : جابر ! آنچه ما ( از قدرت و نيروى خدا داد ) از شما پنهان مىكنيم بيشتر
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام باقر ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 350
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٣٥٠