تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام باقر ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
آنان گفتند : اى جابر ! آيا امام تو ، على بن ابى طالب عليهما السلام به امامت كسانى كه پيش از او بودند راضى بود ؟ گفت : هرگز . گفتند : پس اگر راضى نبود چرا اميرمؤمنان على عليه السلام با خوله ( كه زن مسلمان بود ) و توسّط ابوبكر به اسارت گرفته شده بود ؛ ازدواج كرد ؟ جابر گفت : آه ! آه ! خيال مىكردم كه مىميرم و اين مطلب را از من نمىپرسند كه اينك شما پرسيديد ، پس با دقت به پاسخ من گوش فرا دهيد : ( همچنان كه در تاريخ آمده : ابوبكر خالد بن وليد را براى گرفتن زكات به سوى بنى حنيفه فرستاد و آنان گفتند : پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هر سال كسى را نزد ما مىفرستاد و او از ثروتمندان ما زكات مىگرفت و به فقراى ما تقسيم مىكرد . . . . خالد بازگشت و به ابوبكر گفت : آنان از پرداخت زكات ابا نمودند ، ابوبكر هم او را با لشكرى به سوى آنان فرستاد و خالد هم مرتكب جناياتى شده كه در تاريخ مسطور است و بعد زنان آنان را اسير كرده و به مدينه آورد ) . اسيران را نزد ابوبكر حاضر نمودند در ميان آنان خولهء حنفيه بود ، وقتى خوله به مردم نگاه كرد به سوى مرقد پاك رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رفت و عقدهء دلش وا شد و فريادى زده و بلند بلند گريست آنگاه گفت : سلام بر تو اى رسول خدا ! سلام بر اهل بيت تو ! امّت تو ما را همانند مردم نوب ( قبيله‌اى از سودانيان ) و ديلم به اسارت گرفته‌اند ، سوگند به خدا ! ما گناهى جز ميل به اهل بيت تو عليهم السلام نداشتيم ، ( پس از تو ) حسنه ، سيّئه گشته و سيّئه ، حسنه ، و ما را به اسارت گرفتند . آنگاه رو به مردم نمود و گفت : چرا ما را به اسارت گرفتيد ، در حالى كه ما به شهادت « لا إله الّا اللَّه ومحمّد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم » اعتراف و اقرار داريم ؟ ابوبكر گفت : شما از پرداخت زكات سرباز زديد . گفت : گيرم كه مردان ما از پرداختن آن سرباز زده‌اند ، گناه زنان چيست ؟ آن مرد - يعنى ابوبكر - خاموش شد و پاسخ نداد ، گويا سنگ در دهانش گذاشتند .