آنگاه طلحه و خالد به سوى خوله رفتند و لباسى را به عنوان خواستگارى به رويش انداختند .
خوله گفت : من عريان نيستم تا مرا بپوشانيد .
شخصى از ميان جمعيّت گفت : آنان مىخواهند لباس تو را زياد كنند هر كدام بيشتر لباس دهد تو را از اسيران انتخاب مىنمايد .
خوله گفت : هيهات ! سوگند به خدا ! هرگز چنين نخواهد شد ، كسى مالك من نگشته و همسر من نخواهد شد جز آن كه از سخنى كه در هنگام تولّد از مادرم گفتهام خبر دهد .
مردم ساكت گشته و هر كدام به ديگرى مىنگريستند ، آنان در هالهاى از تحيّر به سر مىبردند و از اين سخنِ خوله عقلشان شگفتزده و زبانشان گنگ شده بود و مردم از كار او در دهشت و وحشت بودند .
در اين ميان ابوبكر سكوت را شكست و گفت : چرا به همديگر نگاه مىكنيد ؟ !
زبير گفت : به خاطر سخنى كه خوله گفته است .
ابوبكر گفت : اين چه سخنى است كه دهانهاى شما را بسته ؟ ! او دخترى از سادات قوم خويش است ، او عادت به اين مقالات نداشته و تا حال چنين مجالسى را نديده ، بدون ترديد ترس و وحشت او را فراگرفته و لب به چنين سخنانى مىگشايد .
خوله گفت : سخنى را گفتى ولى نتوانستى به هدفت نايل آيى ، سوگند به خدا ! هيچ ترس و وحشتى مرا فرا نگرفته ، سوگند به خدا ! آنچه گفتم جز حق نبود ، و آنچه بر زبان راندم همان فصل الخطاب است ، و بايد چنين باشد . سوگند به صاحب اين قبر مطهّر ! من دروغ نگفتم .
آنگاه خوله آرام شد و طلحه و خالد لباسهاى خود را برداشتند و او در كنارى از مجلس نشست . در اين حين على بن ابى طالب عليه السلام وارد شد ، قصهء او را بر آن حضرت تعريف كردند .
حضرت فرمود : او در آنچه گفته راستگوست . قصهء او در موقع تولّدش چنين و چنان بود .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام باقر ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 322
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٣٢٢