گفتم : كجا مىروى ؟
گفت : به خانه خدامى روم .
عرضكردم : عزيزم ! تو كوچكى هنوز زيارت خانه خدا بر تو واجب نشدهاست .
فرمود : پيرمرد ! نديدهاى كودكانى از من كوچكتر مردهاند ؟
گفتم : پس خوراكى و مركب سواريت كو ؟
گفت : زاد و توشه من پرهيزگارى من است ، مركب سواريم دو پاى من و هدفم مولاى من است .
گفتم : من خوراكى با تو نمىبينم .
گفت : پيرمرد ! درست فردى تو را دعوت كند و تو از خانه غذاى خودت را ببرى ؟
گفتم : نه .
فرمود : كسى كه مرا به خانهاش دعوت كرده براى من آب و غذا مىدهد .
گفتم : پاى بردار تا زودتر برسى .
فرمود : من بايد كوشش كنم او بايد مرا برساند ، نشنيدهاى كه خداوند در اين آيه مىفرمايد : « كسانى كه در راه ما مىكوشند به يقين ما آنها را به راه هايمان هدايت خواهيم كرد و به راستى خدا با نيكو كاران است » ؟
در همين ميان جوانى خوش صورت با لباسى سفيد پيش آمد و كودك را در آغوش گرفت و بر او سلام كرد .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 153
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٥٣