حضرت امير مؤمنان على عليه السلام به فرزندش فرمود : آرام گير اى ابامحمّد ! تو نه زود خشمى و نه پست نژاد و نه در جسمت رگى از نااهلان است ، پس سخنانم را گوش بده و عجله نكن !
عمر به آن حضرت گفت : اى اباالحسن ! اين دو فرزند تو در سرشان فقط هواى خلافت دارند !
حضرت فرمود : اين دو بزرگوار از لحاظ نسب از ديگران به رسول خدا صلى الله عليه و آله نزديكتر هستند كه دعوى خلافت كنند . اى پسر خطّاب ! به حق اين دو ، رضايت آنها را به دست آور تا ديگران كه پس از اين دو آيند از تو راضى باشند !
عمر گفت : منظورت از اين جلب رضايت چيست ؟
فرمود : جلب رضايت اين دو بازگشت از خطا و پرهيز از معصيت با توبه است .
عمر گفت : اى ابوالحسن ! پسرت را به گونهاى تربيت كن كه به پاى سلاطين نپيچد ؛ همانها كه حاكمان زمين هستند !
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود : من بايد معصيت كاران را تربيت كنم كه ترس از خطا و لغزششان دارم ؛ امّا كسى كه پدر و ادب دهندهء او رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده ديگر كسى در تربيت به مقام او نخواهد رسيد ، اى پسر خطّاب ! رضايت اين دو را به دست آر !
راوى گويد : عمر از خانه حضرت على عليه السلام خارج شد و در مسير راه با عثمان بن عفّان و عبدالرحمان بن عوف رو به رو شد . عبدالرحمان گفت : اى اباحفص ! چه كردى كه بحث ميان شما به طول انجاميد ؟
عمر گفت : مگر مىتوان با پسر ابوطالب و دو فرزندش احتجاج كرد ؟ !
عثمان گفت : اى عمر ! اينان فرزندان عبد مناف هستند كه در همهء موارد برترند و ديگران عاجز و ناتوان .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام حسن و امام حسين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 235
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢٣٥