تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
جوان گفت : آرى ، مىتوانم . حضرت فرمود : ورقه‌هايى را با خودت بردار و به طرف شهرهاى يمن برو ، وقتى رسيدى از اهالى آنجا صحراى برهوت را بپرس و به طرف آن صحرا برو ، هنگام غروب آفتاب در آنجا بنشين ، كلاغ‌هايى مىآيند كه منقارهاى سياهى دارند و سر و صدا مىكنند ، وقتى كه آنها را ديدى پدرت را نام برده و بگو : اى فلانى ! من فرستادهء وصىّ محمّد صلى الله عليه و آله هستم با من سخن بگو . در اين حال پدرت مىآيد و جوابت را مىدهد ، بعد از اموال و گنج‌ها بپرس ، هر چه گفت آن را بنويس ، وقتى كه به ديار خود ؛ خيبر برگشتى به هر چيزى كه در آن نوشته بودى ، عمل كن . جوان يهودى رفت تا اين كه به يمن رسيد و در صحرايى كه حضرت امر كرده بود ، نشست . طبق فرمايش حضرت ناگاه كلاغ‌هايى با سر و صدا آمدند . او اسم پدرش را صدا زد . ناگاه پدرش پاسخ داد و گفت : واى بر تو ! چرا به اينجا آمده‌اى ؟ اينجا يكى از مكان‌هاى دوزخيان است . جوان گفت : آمده‌ام تا از تو بپرسم كه اموال را كجا پنهان كرده‌اى ؟ پدرش آدرس مخفيگاه اموال را گفت كه آن را در فلان ديوار ، در فلان مكان ، در فلان باغ پنهان كرده‌ام . جوان يهودى آدرس آن مكان مورد نظر را نوشت . آنگاه پدرش گفت : واى بر تو ! از دين محمّد صلى الله عليه و آله پيروى كن .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 88 | احمد قاضى زاهدى گلپايگانى