تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
ابوبكر اين بگفت و برخاست و رفت . جوان يهودى نزد عمر رفت و به او سلام كرد و گفت : پيش ابوبكر رفتم و سؤالى از او كردم ، ولى نتوانست به من جواب بدهد و من مورد ضربهء مردم قرار گرفتم ، اكنون آن سؤال را از تو مىپرسم . و بعد داستان را تعريف كرد . عمر گفت : آيا جز خدا ، كسى از غيب خبر دارد ؟ سرانجام جوان يهودى به محضر امير عالم هستى حضرت على عليه السلام شرفياب شد ، حضرتش در مسجد بود سلام كرد و گفت : سلام بر تو اى امير مؤمنان ! اين جمله را طورى گفت كه ابوبكر و عمر نيز شنيدند . مردم به او اعتراض كردند و گفتند : اى خبيث ! چرا بر على همچون ابوبكر سلام نمىكنى ؟ مگر نمىدانى كه ابوبكر خليفه است ؟ جوان يهودى گفت : به خدا سوگند ! در كتاب پدران و نياكانم تورات اسم او را اين گونه ديده‌ام . امير مؤمنان على عليه السلام فرمود : چه كاردارى ؟ گفت : پدرم بر دين يهود مرده و گنج‌ها و اموال زيادى را باقى گذاشته ، ولى جاى آن اموال را به ما نگفته است . اگر راه به دست آوردن آنها را به من بگوييد به دست شما مسلمان مىشوم . امير مؤمنان على عليه السلام فرمود : آيا بر آنچه گفتى پايبند هستى ؟ گفت : آرى ، خدا ، فرشتگان او و جمع حاضر را گواه مىگيرم . در اين هنگام حضرت برگه‌اى سفيد خواست و بر روى آن چيزى نوشت ، سپس به جوان يهودى فرمود : آيا مىتوانى بنويسى ؟