تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
آنگاه بر شيطان غلبه كردم و در پنهانى از آن مرد ، خدا را با اخلاص به حق محمّد و خاندان پاك او فراخواندم . يك باره تن آن شخص لرزيد و بيهوش شد و با صورت روى زمين افتاد . من او را بلند كردم و از او پرسيدم : تو كيستى ؟ گفت : من منافق بودم و به آنچه محمّد صلى الله عليه و آله و تو مىگفتيد شك مىكردم . پس خداى متعال حجاب‌هاى آسمان‌ها و زمين را براى من برداشت و من كيفرهايى را كه شما وعده داده بوديد ، ديدم و در همان لحظه ايمان در دلم و اخلاص در وجودم قرار گرفت ، و شك و ترديدى كه مرا از بين مىبرد ، زايل شد . آن مرد دو قرص نان را برداشت ، به او گفتم : يك تكّه از اين قرص نان را بردار و همانا خداى متعال آن را به هر چيزى كه دلت مىخواهد و آرزو كنى ، تبديل مىكند . پس او نان را تكّه تكّه كرد و آن تكّه‌ها به پيه ، گوشت ، حلوا ، خرما ، خربزه و ميوه‌هاى تابستانى و زمستانى تبديل شدند ، تا اين كه خداى متعال از آن دو قرص نان معجزاتى فراوان آشكار كرد و آن مرد از كسانى شد كه از آتش دوزخ دور شد و از بندگان خاص خداى تبارك و تعالى گرديد . در آن موقع ديدم كه جبرئيل ، ميكائيل ، اسرافيل و عزرائيل عليهم السلام به طرف شيطان رفتند در حالى كه هر يك از آنها همانند كوه ابوقبيس بودند كه هر كدام او را آزار مىدادند و مىكوبيدند . وقتى شيطان لعين آنها را ديد گفت : پروردگارا ! وعده دادى ، وعده