برمىداشت و آن را از شدّت گرسنگى مىخورد . من خجالت كشيدم كه مرا ببيند و اگر مرا مىديد خجالت مىكشيد . از اين رو ، مخفيانه از كنار او گذشتم و به خانهام رفتم . در خانه دو قرص نان جوين براى افطار و سحرى گذاشته بودم . آن دو قرص را بر داشته و نزد آن شخص بردم و به او گفتم : اين دو قرص نان را بخور تا خداى متعال به وسيلهء اين دو قرص نان گرسنگى ات را بر طرف كند . چرا كه خداوند در اين دو قرص نان ، بركت قرار داده است .
آن مرد گفت : اى اباالحسن ! من مىخواهم اين بركت را امتحان كنم ، با اين كه مىدانم شما راست مىگوييد ، پس من گوشت مرغ مىخواهم .
براى خانوادهام نيز مىخواهم .
من گفتم : به شمار مرغ هايى كه مىخواهى از آن قرص نانها تكه كن ، چرا كه خداوند به خاطر درخواست من به جاه و مقام محمّد و خاندان پاك و پاكيزه او آنها را به مرغ تبديل مىكند .
شيطان لعين در ذهنم آمد و به من گفت : اى اباالحسن ! چرا با اين شخص اين گونه رفتار مىكنى ، شايد منافق باشد ؟
به او پاسخ دادم : اگر او مؤمن باشد شايستهء آن است كه با او چنين رفتار كنم و اگر منافق هم بود ، من از اهل احسان هستم ، اين گونه نيست كه هر نيكى به مستحق خود برسد .
گفتم : من خدا را به حق محمّد و خاندان پاك او عليهم السلام مىخوانم و از او مىخواهم كه اين شخص را به اخلاص توفيق دهد و كفر را از او دور سازد . و اگر او منافق باشد هر گاه مرا راستگو پندارد به گونهاى كه برتر از تصديق من نسبت به غذاى خوشمزهاى باشد كه موجب ثروت و بى نيازى است .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 391
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٣٩١