براى من آسان بود و نسبت به گامهايى كه آهسته آهسته برمىداشتم سبكتر بود . سپس ثابت پايين آمد و روى دستهايم قرار گرفت ، زيرا دستهايم را براى گرفتن ثابت باز كرده بودم ، از ترس اين كه با سر به تهِ چاه بيفتد و به من ، يا خودش آسيبى زند . او به سان يك بسته ريحان بود كه به دستم گرفتم .
آنگاه به بالاى چاه نگاه كردم و آن مرد منافق و دوستانش را ديدم در حالى كه مىگفتند : ما مىخواستيم يك نفر را بكشيم امّا دو نفر شدند .
آنها سنگى را آوردند كه وزن آن صد من بود و آن را به درون چاه پرتاب كردند ، من از ترس اين كه آن سنگ بر سر ثابت بخورد ، سر ثابت را زير بغلم گذاشتم و روى سر او خم شدم ، يك باره آن سنگ آمد و به سرم خورد ، امّا وزن آن سنگ ، مانند بادى بود كه در گرماى داغ تابستان بوزد .
آنگاه سنگ ديگرى آوردند كه وزن آن سيصد من بود ، آن را نيز درون چاه انداختند و بار ديگر روى سرِ ثابت خم شدم و آن سنگ به سرم خورد و آن مانند آب سردى بود كه در روزهاى گرم بر سرم و بدنم مىريختم .
سپس سنگ ديگرى آوردند كه وزنش پانصد من بود و چون نمىتوانستند آن را بلند كنند ، مىغلطاندند . آن را نيز به درون چاه انداختند ، اين بار نيز روى سر ثابت خم شدم و آن سنگ روى سرم و كمرم افتاد و آن مانند لباس نرمى بود كه از تن خارج مىكردم ، يا آن را مىپوشيدم .
در اين هنگام شنيدم كه آنها با خود مىگفتند : اگر پسر ابى طالب و پسر قيس صد هزار روح داشتند تاكنون هيچ يك از آنها باقى نمانده است و از اين سنگها رهايى نمىيافتند .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 395
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٣٩٥