رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : اتّفاقى را كه ديشب براى تو افتاده است براى برادران مؤمنت تعريف كن بى آن كه نامهاى آن منافقانِ حيلهگر را بگويى ، همانا خداى متعال شما را از شرّ آنها محافظت كرد و اجل آنها را به خاطر تو ، به تأخير انداخت ، شايد متذكّر شوند يا بترسند .
على عليه السلام عرض كرد : هنگامى كه من ديشب از قبيله بنى فلان در حومه شهر مدينه مىگذشتم از رو به رو - از دور - ثابت بن قيس را ديدم كه نزديك چاه عميقى ايستاده و مىخواهد از آن آب بيرون بياورد ، چند تن از منافقان نيز در آنجا بودند كه نمىگذاشتند او آب پر كند و او را هُل مىدادند تا داخل چاه بيفتد ، ولى ثابت مقاومت مىكرد تا داخل چاه نيفتد ، يكى از آنها او را هُل داد و ثابت داخل چاه افتاد . آنها مرا نمىديدند ، به آنها نزديك شدم و مشاجره كردم ، ثابت در چاه بود ، از مشاجره كردن با آنها دست كشيدم ، چراكه ترسيدم ثابت از بين برود .
آهسته آهسته وارد چاه شدم و خواستم ثابت را نجات دهم ، يك باره خودم را ديدم كه جلوتر از او به ته چاه رسيدهام .
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود : چگونه ممكن است كه تو جلوتر نباشى با اين كه تو سنگينتر از او هستى ، در سنگينى تو همين بس كه در درون تو علم اوّلين و آخرين است ، همان علمى كه خدا براى پيامبرش به وديعت گذاشته و پيامبرش به تو سپرده است . اگر جز اين بود شايسته بودى كه از همه چيز سنگينتر باشى ، حالِ تو و ثابت در چاه چگونه بود ؟
عرض كرد : اى رسول خدا ! به ته چاه رسيدم ، در آن جا ايستادم ، اين
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 394
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٣٩٤