يونانى چشمانش را بست .
حضرت فرمود : باز كن !
او ديدگانش را باز كرد و به چهرهء زيباى على عليه السلام نگاه نمود ، ديد چهرهء حضرتش سرخ و سفيد و بر افروخته است ، يونانى از ديدن اين منظره به خود لرزيد و على عليه السلام لبخندى زد و فرمود : زردى كه مىپنداشتى كجاست ؟
گفت : به خدا سوگند ! گويى تو همان نيستى كه من پيشتر ديدم ، در چهرهء تو زردى بود ، همينك تو سرخ گونه شدى .
على بن ابىطالب عليه السلام فرمود : پس زردى من ، به وسيلهء آن سمّى كه به پندار تو كشندهء من بود ، بر طرف شد .
آنگاه حضرت پاهايش را كشيد و زانوانش را برهنه كرد و فرمود : امّا اين زانوان من كه به پندار تو من بايد در حمل بار بر آنها نسبت به بدنم مدارا كنم ، تا زانوانم نشكند ، من به تو مىگويم كه طبّ خدا بر خلاف طبّ تو است .
امير عالم هستى على عليه السلام دستش را به ستون چوبى بزرگى كه زير سقف آن مجلس بود ، زد ، دو اتاق روى هم بالاى آن بود ، با اين ضربهء حيدرى آن ستون را حركت داد و از جا كند و سطح و ديوارها و دو اتاق بالا ، همه بلند شد . يونانى با ديدن اين منظرهء توانمند بيهوش شد .
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود : آب به صورتش بپاشيد !
آب به صورت او پاشيدند ، او به هوش آمد و مىگفت : تاكنون چنين چيز شگفت انگيزى نديدهام .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 321
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٣٢١