براى من بر گردن آنها را يادآورى نمودم ، ولى حبّ رياست و باز شدن دست و زبان آنان در امر و نهى و نيز رغبت آنان به دنيا و پيروى آنان از درگذشتگان از پيشينيان ، آنها را وادار كرد كه چيزى را كه خدا برايشان قرار نداده بود ، به دست گيرند .
هرگاه كه در تنهايى ، روزهاى خدا را به ياد يكى از آنان مىآوردم و او را نسبت به اقدامى كه مىكند ، هشدار مىدادم ، از من مىخواست و شرط مىكرد كه خلافت را پس از خود به او بسپارم .
هنگامى كه آنان در من ، جز راه روشن و عمل به كتاب خدا و وصيّت پيامبر ، دادن حق هر كس آن گونه كه خداوند براى او قرار داده و منع او از آنچه خداوند براى او قرار نداده است ، نديدند ، خلافت را از من گرفتند و به فرزند عفّان دادند ، با اين طمع كه به وسيلهء او از آن بهره ببرند ، و پسر عفّان مردى بود كه هر گز با هيچ يك از آنان مساوى نبود ، تا چه رسد به پايينتر از آنان ، او نه در جنگ بدر - كه اوج افتخار آنان بود - و نه در جاهاى ديگر از افتخاراتى كه خداوند آنها را به پيامبرش و افراد ويژهاى از خاندانش اختصاص داده بود ، شركت نداشت .
آنگاه - هنوز همان روز به شب نرسيده بود - پشيمانى اهل شورا آشكار شد و خود را كنار كشيدند و هر كدام ، مسئوليت را به گردن ديگرى انداخت و هر كدام از آنان خود و يارانش را سرزنش نمود .
سپس روزگار درازى بر پسر عفّان استبدادگر نگذشت ، تا اين كه او را تكفير كردند و از او بيزارى جستند . عثمان به ياران خاص خود و ساير
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 246
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢٤٦