ميثم در آن مكان نماز مىخواند و به يكى از همسايگان آن جا مىگفت : من در همين نزديكىها همسايه تو مىشوم ، براى من خوب همسايهاى باش !
آن مرد با خودش مىانديشيد كه ميثم مىخواهد در همسايگى وى خانهاى بخرد و نمىفهميد منظور ميثم از اين سخن چيست . تا آن كه امير مؤمنان على عليه السلام به شهادت رسيد ، معاويه و اصحابش پيروز شدند و گروهى را دستگير كردند كه ميثم در ميان آنها بود .
معاويه فرمان داد تا ميثم را به دار بياويزند ، مأموران وى را بر همان تنهء نخل و درهمان ميدان به دار آويختند .
وقتى كه آن مرد ديد ميثم را در همسايگى او به دار زدند ، گفت : « انّا للَّه و انّا اليه راجعون » .
آنگاه خبرى را كه ميثم در زمان حياتش به او داده بود به مردم مىگفت . آن مرد همواره مواظب آن درخت بود و زير درخت را جارو مىزد و آنجا را با عود و ديگر عطريات عطر آگين مىكرد و نماز مىخواند و مكرر بر ميثم - كه رضوان خدا بر او باد - رحمت مىفرستاد .
أو كائن ذاك يااميرالمؤمنين ؟
55 - وروي عن أبي الحسن الرضا ، عن أبيه ، عن آبائه - صلوات اللَّه عليهم - قال : أتى ميثم التمّار دار أمير المؤمنين عليه السلام فقيل له : إنّه نائم .
فنادى بأعلى صوته : انتبه أيّها النائم ! فواللَّه ! لتخضبن لحيتك من رأسك .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 149
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٤٩