ابن زياد گفت : به خدا سوگند ! به گونه ديگرى تو را بكشم تا سخن مولايت در مورد چگونگى قتل تو دروغ گردد .
سپس دستور داد دو دست و دو پاى آن يار با وفاى على عليه السلام را قطع نمودند ، ولى زبانش را قطع نكردند ، و با همان وضع ، او را رها كردند .
وقتى به نزدخانوادهاش آورده شد ، مردم از هر سو دور او جمع شدند او با اين كه دست و پايش قطع شده بود با مردم سخن مىگفت .
او گفت : اى مردم ! از من بپرسيد ، هنوز مطالبى از اين قوم هست كه بيان نشده است .
شخصى با شتاب خود را به ابن زياد رساند و گفت : چه كار كردى ؟ با اين كه دست و پاى اين مرد را قطع نمودهاى ، مردم را از امور بسيار مهم آگاه مىسازد .
ابن زياد مأمورى فرستاد تا او را برگردانند - او نزديك خانهاش بود - آن مرد شجاع را برگرداندند و ابن زياد دستور داد كه زبانش را قطع كنند .
حكم ابن زياد اجرا شد و دستور داد او را به دار زنند .
بماذا تُبشّرني يا أميرالمؤمنين ؟
54 - قيل : كان مولانا أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام يخرج من الجامع بالكوفة ، فيجلس عند ميثم التمار - رضي اللَّه عنه - فيحادثه ، فيقال : إنّه قال له ذات يوم : ألا ابشّرك يا ميثم ؟
فقال : بماذا يا أمير المؤمنين ؟
قال : بأنّك تموت مصلوباً .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 146
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٤٦