فرمود : خضر عليه السلام هر روز يك بار از كنار آن مىگذرد .
آنگاه حضرتش دست مرا گرفت و به درياى ديگرى برد ، ما از آن عبور كرديم ، من جزيرهء بزرگى را ديدم كه در آن قصرى بود كه يك خشت آن از زر و خشت ديگرش از نقرهء سفيد و كنگرههاى آن از عقيق زرد بود ، بر هر ركنى از آن ، هفتاد صف از فرشتگان بودند . در اين هنگام ، فرشتگان به حضرت روى آوردند و سلام كردند . سپس حضرتش به آنها اجازه داد و به جايگاه خودشان برگشتند .
سلمان گويد : آنگاه امير مؤمنان على عليه السلام داخل آن قصر شد كه در آن درختان ، ميوهها ، چشمهها ، پرندگان و گياهان رنگارنگ بود . امام عليه السلام شروع به راه رفتن در آن قصر كرد تا اين كه به آخر آن رسيد و بر كنار بركهاى - كه در بستان بود - ايستاد . سپس بر بالاى قصر ديگرى آمد ، در آنجا تختى از طلاى سرخ بود . حضرتش بر آن نشست و از آنجا بر آن قصر اشراف پيدا كرديم .
ناگاه درياى سياهى كه موجهاى بلندى همانند كوههاى بلند داشت پديدار گشت ، امام عليه السلام با گوشهء چشم نگاه خشم آلودى به آن كرد و دريا از جوش و خروش افتاد و آرام شد ، گويى همانند كسى بود كه گناه كرده است .
گفتم : اى سرور من ! دريا از نگاه شما از جوش و خروش باز ايستاد .
فرمود : ترسيد كه در مورد آن فرمانى صادر كنم . اى سلمان ! آيا مىدانى اين كدام دريا است ؟
گفتم : نه ، اى سرور من !
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 122
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٢٢