اى امير مؤمنان ! دوست دارم چيزى از معجزات شما را ببينم
158 - سلمان فارسى - كه رضوان خدا بر او باد - گويد : ما همراه امير مؤمنان على عليه السلام بوديم . به حضرتش عرض كردم : اى امير مؤمنان ! دوست دارم چيزى از معجزات شما را ببينم .
آن حضرت - كه صلوات خدا بر او باد - فرمود : چنين خواهم كرد .
سپس برخاست و داخل منزل شد و در حالى كه بر اسب سياهى سوار و بر دوشش قبايى سفيد و بر سرش كلاه سفيدى بود ، به جانب من بيرون آمد .
آنگاه قنبر را صدا زد و فرمود : قنبر ! آن اسب ديگر را نيز بيرون بياور !
قنبر اسب سياه ديگرى بيرون آورد ، حضرت به من فرمود : اى اباعبداللَّه ! سوار شو .
سلمان گويد : بر آن اسب سوار شدم ، دو بال به پهلويش چسبيده بود ، امام عليه السلام بر آن اسب فرياد زد و در هوا اوج گرفت . من صداى بالهاى فرشتگان و تسبيحشان را از زير عرش مىشنيدم .
سپس از ساحل دريايى خروشان و موّاج عبور كرديم . امام عليه السلام با گوشهء چشم نگاه خشم آلودى به آن كرد . دريا آرام شد .
گفتم : اى سرور من ! دريا با نگاه شما از خروش افتاد .
فرمود : اى سلمان ! ترسيد كه در مورد آن فرمانى صادر كنم .
آنگاه دست مرا گرفت و بر روى آب حركت كرد و هر دو اسب در پى ما مىآمدند ، بى آن كه كسى افسار آنها را گرفته باشد . به خدا سوگند !