عرض كردم : مولاى من ! پرنده كجاست ؟
فرمود : در هوا . آيا دوست دارى ببينى و سخنش را بشنوى ؟
عرض كردم : آرى ، اى مولاى من !
حضرت به آسمان نگاه كرد و به آرامى دعايى خواند .
ناگاه ديدم پرندهاى به طرف زمين مىآيد ، پرنده در دست امير مؤمنان على عليه السلام قرار گرفت .
حضرت على عليه السلام دست مباركش را بر پشت او كشيد و فرمود : به اذن خدا گويا شو كه من على بن ابىطالبم .
پس خداوند پرنده را گويا ساخت و آن پرنده به زبان عربى گفت : سلام بر شما و رحمت و بركات خداوند بر شما باد اى اميرمؤمنان !
امير مؤمنان على عليه السلام پاسخ سلام او را داد و فرمود : اى پرنده ! اين بيابان ، سرزمينى است كه در آن خوردنى و آشاميدنى نيست ، براى تهيّهء آن چه مىكنى ؟
عرض كرد : مولاى من ! هرگاه گرسنه مىشوم ولايت شما اهل بيت را به ياد مىآورم و سير مىشوم ، و هر گاه تشنه مىشوم از دشمنان شما دورى مىجويم و سيراب مىگردم .
حضرتش فرمود : در آن به تو بركت داده شده است .
آنگاه پرنده پرواز كرد . اين صحنهء شگفتانگيز به سان گفتار دلنشين خداى متعال است كه از زبان حضرت سليمان عليه السلام حكايت مىكند كه گفت : « اى مردم ! به ما زبان پرندگان آموختند » .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 104
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٠٤