پس جبرئيل او را در حالى كه مىگفت : پروردگار محمّد مرا كشت ، به هلاكت رساند .
پيامبر صلى الله عليه و آله به اسود بن حرث نفرين كرد تا خدا چشمش را كور و داغدار فرزندش كند ، او در آن روز از پى كارى بيرون رفته بود كه جبرئيل با برگ سبزى نزد او آمد . آن را به صورتش زده كور شد و ماند تا خدا او را به داغ فرزندش مبتلا كرد .
و حارث بن ابى طلاطله در باد بسيار گرم و سوزانى بيرون آمده بود كه همچون ( غلامان ) حبشى ( سياه ) شد ، به ميان خاندان خود برگشت و گفت : من حارث هستم . آنان ( او را نشناخته ) خشمگين شدند و او را در حالى كه مىگفت : پروردگار محمّد مرا كشت ، كشتند .
- در روايت ديگرى آمده : اسود بن حارث ، ماهى شورى را خورد به تشنگى سختى افتاد . پيوسته آب مىخورد تا شكمش تركيد و در حالى كه مىگفت : پروردگار محمّد مرا كشت ، به هلاكت رسيد . -
همهء اين حوادث در يك ساعت رخ داد . بدين سان كه آنان برابر رسول خدا صلى الله عليه و آله ايستادند و گفتند : اى محمّد ! ما تا ظهر به تو فرصت مىدهيم . اگر از گفتارت دست كشيدى كه هيچ و گرنه تو را مىكشيم .
پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه از گفتار آنان غمگين بود به منزل آمده در را به روى خود بست .
همان لحظه جبرئيل نزد او آمد و عرض كرد : اى محمّد ! خداوند سلام ، به تو سلام مىرساند و مىفرمايد : « آنچه را كه مأمورى با صداى بلند به مردم برسان و از شرك ورزان روى بگردان » .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 108
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٠٨