برخاست و خرد آنان را حماقت ، دينشان را عيب و فاسد خواند و به بتهايشان ناسزا گفت و پدرانشان را گمراه شمرد . آنان از اين امر سخت ناراحت شدند .
ابوجهل گفت : به خدا سوگند ! براى ما ، مرگ بهتر از اين زندگى است .
آيا در ميان شما طوايف قريش ، كسى نيست كه محمّد را بكشد و خود نيز در قصاص او كشته شود ؟
گفتند : نه .
گفت : من خود او را مىكشم . اگر فرزندان عبدالمطّلب خواستند ، مرا به قصاص او بكشند ، و گرنه رهايم كنند .
گفتند : اگر تو چنين خدمتى به مردم بت پرست اين سرزمين كردى ، پيوسته ياد خواهى شد .
گفت : او كنار كعبه سجدهء طولانى دارد . هرگاه كنار كعبه سجده رفت سنگى برمى دارم و سرش را مىشكافم .
رسول خدا صلى الله عليه و آله به خانهء خدا آمده ، هفت بار دور كعبه طواف كرد ، آنگاه نماز خواند و به سجدهاى طولانى رفت . ابوجهل سنگى برداشت و از جانب سر حضرت صلى الله عليه و آله پيش آمد ، چون نزديك شد جانور نرى از جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله جلو رفته ، دهانش را به سوى او گشود .
ابوجهل ترسيد ، دستش لرزيد سنگ افتاد و پايش را شكافت . خونين ، رنگ پريده و عرق ريزان برگشت .
يارانش گفتند : هيچ وقت تو را چنين آشفته نديدهايم ؟ !
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 111
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١١١