مىگفت : رفتم قبرستان مسلمانان ، همين كه وارد شدم ، ديدم يك تابلو در آن قبرستان است و بر آن نوشته شده كه : حجة الإسلام فلانى ، آمده بود در اين جا منبر برود ، در فلان سال ، فوت شد و در اين جا دفن گشت . اين تابلو را ديدم ، به فال بد گرفتم . گفتم : من هم براى منبر رفتن آمدهام و الآن ، مريض شدهام . حتماً مثل اين آقا مىميرم و اين جا دفن مىشوم . خلاصه ، يك فاتحه براى صاحب آن قبر خواندم . سپس مقدارى با امام حسين عليه السلام دردِ دل كردم كه : يابن رسول اللَّه ! من آمدم اين جا منبر بروم ، برگردم كربلا و در جوار تو از دنيا بروم . آمدم اين جا ، مريض شدم . بالأخره ، گريه كردم و خوابم بُرد . در خواب ديدم يك شيخى آمد و بعد از سلام و تعارف ، گفتم : آقا ! شما ، كى هستيد ؟ گفت :
« من ، همين آقايى هستم كه الآن سرِ قبرش نشستهاى و برايش فاتحه خواندى . آمدهام به تو بگويم : بىسوادى ! اگر به بنده بگويند بىسواد ، ممكن است خوشم نيايد » . گفتم : چرا ؟
گفت : « اولًا اين جا نمىميرى ، سالم برمىگردى وطن خود . از اين لحاظ ، نگران مباش .
امّا بىسوادىِ تو ، در اين است كه خيال مىكنى سايهء امام حسين عليه السلام فقط در كربلاست .
من اين جا در سايهء امام حسين عليه السلام نيستم ؟ ! فكر مىكنى آنهايى كه در كربلا به دستِ امام حسين عليه السلام كشته شدند ، كجا دفناند ؟ در همين كربلا دفن شدهاند ؟ ! سايهء امام حسين عليه السلام ، فقط آنجا نيست . رحمت او ، وسيع است ، همه جا را گرفته و سايهاش همه جا هست . « 1 »
هامش
( 1 ) . اسوهء پارسايان ، ص 117 .