آسمان درنگذرد از حُكم و فرمانِ شما * اى نهاده پاى رفعت از زمين بر آسمان .
« 1 »
نيز از اوست :
ايا وجود تو بر خلق ، سايهاى ز خداى * بيا و بر سر ما سايهاى فگن چو هماى
چو آفتاب بِنِه در ركاب رفعت پاى * به اوج چرخ رسان قبهء فلك فرساى
چو آفتاب رخ از مطلع صفا بنماى * غبار ظلم ز آينهء جهان بزداى
خداى را چه تويى دستگير خلق خداى * زمان توست ايا صاحب الزمان به درآى .
نيز از اوست :
مگر به حال جهان التفات فرمايند * كه باز عرصهء آفاق را بيارايند
چو آفتاب ازين تيرهشب برون آيند * رهى به گمشدگان طريق بنمايند
درى زغيب به روى زمانه بگشايند * غبار ظلم ز روى زمانه بزدايند
درون پردهء اسرار تا به كى پايند * جهان ز دست بشد يا امام فرمايند .
نيز از اوست :
نماند شعلهء خورشيد شرع را پرتو * برفت از آتش مصباح دين و ملّت ضو
خلايق از پى دنيا فتاده در تك و دو * موافقت ز ميان رفته همچو كيخسرو
لباس شرع به دكان ديو گشته گرو * شعار مصطفوى در بر جهان كُن نو
خروش و ولولهء آخر الزمان بشنو * خداى را مددى يا امام ظاهر شو .
نيز از اوست :
هامش
( 1 ) . ديوان آذرى اسفراينى : ص 71 .