تو حسين وقت و ما در كربلاى محنتيم * از يزيدِ نفسبرهان - اى حسين - اينروح ما
زهر مأمونِ هوا ما را چو سلطان مىكُشد * اى تو ترياكِ سعادت ، خستگان را كن دوا
عالَمى در انتظارِ توست خاصه « آذرى » * چشمها بر راه روز و شب به امّيدِ لقا
يك نظر در كارِ درويشانِ خود كن يا امام * تا مسِ ما گردد از اكسيرِ لطفت كيميا
سوى مظلومان اين دورِ ستم ، چشمى فگن * بر گرفتاران اين آخر زمان ، رحمى نما .
« 1 »
نيز از اوست :
آن سپهسالارِ با رفعت كه هنگامِ خروج * قطبِ اعظم باشدش منجوق و مغفر آسمان
از خيالاتِ دمِ شمشيرِ او هر صبح و شام * مىنمايد گاه احمر گاه اصفر آسمان
چاك گردد از چكاچاكِ دمِ تيغش زمين * شق شود از شُقّههاى آن دلاور ، آسمان
از نهيبِ زخمِ تير و قوسِ ذو القرنينِ او * درچهء مغرب خورَد هر شب سكندر آسمان
شش جهات و چار عنصر را بجنباند ز جا * كافرين خوانند پروين هفتپيكر آسمان
هامش
( 1 ) . ديوان آذرى اسفراينى : ص 19 .