15 / 18 صبا فيروزكوهى
آتشى افتاده بر جانم ، نمىدانم چرا * خسته و سر در گريبانم ، نمىدانم چرا
روز و شب با ياد او در خلوت تنهايىام * غم سرود درد مىخوانم ، نمىدانم چرا
همچو مجنونى ز شوق ديدن دلدار خود * ساكن دشت و بيابانم ، نمىدانم چرا
گر شبى آيد به بالين من از راه وفا * همچنان محتاج درمانم ، نمىدانم چرا
مىنشيند مرغ دل بر شاخسار انتظار * تشنهء ديدار جانانم ، نمىدانم چرا
يوسف گمگشته را مانم ز دهر روزگار * گه به چاه و گه به زندانم ، نمىدانم چرا
بىرخ زيباى او در بند غم زندانىام * تا سحر از ديده گريانم ، نمىدانم چرا
ياورم صحرا به صحرا همره باد صبا * يا كه سرگردان و حيرانم ، نمىدانم چرا
قطرهام گه در كنار بركهاى افتادهام * گه چنان سيلى خروشانم ، نمىدانم چرا
ناله از ناى دل بشكسته مىآيد برون * روز و شب در آه و افغانم ، نمىدانم چرا