غم و درد و رنج و محنت ، همه مستعدّ قتلم * تو بِبُر سر از تن من ، ببر از ميانه گويى
به ره تو بس كه نالم ، ز غم تو بس كه مويم * شدهام ز ناله ، نالى ، شدهام ز مويه ، مويى
همه خوش دل اين كه مطرب بزند به تار چنگى * من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مويى
چو شود كه راه يابد سوى آب تشنهكامى ؟ * چه شود كه كام جويد ز لب تو كامجويى ؟
شود اين كه از ترحّم ، دمى اى سحاب رحمت * من خشكلب هم آخر ز تو تر كنم گلويى ؟
بشكست اگر دل من به فداى چشم مستت * سر خُمّ مىسلامت شكند اگر سبويى
همه موسم تفرّج به چمن رَوند و صحرا * تو قدم به چشم من نِه ، بنشين كنار جويى
نه به باغ ره دهندم كه گلى بكام بويم * نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام ، بويى
ز چه شيخ پاكدامن سوى مسجدم بخواند * رُخ شيخ و سجدهگاهى سرِ ما و خاك كويى
نه وطنپرستى از من به وطن نموده يارى * نه زمن كسى به غربت بنموده جستجويى
بنموده تيرهروزم ، ستم سياهچشمى * بنموده موسپيدم ، صنم سپيدرويى