تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
مهدى دين هادى عالم تويى * روشنىِ ديدهء آدم تويى حافظ شرعى و امام امم * طاعت تو فرض همى بر ذمم جان تويى هردو جهانت تن است * مهر و مه از نور رخت روشن است آهن مرّيخ شده موم تو * عيسى عقل آمده مأموم تو چرخ كه اين اوج فروشى كند * بر در تو حلقه به گوشى كند عقل كه لافش ز سروشى بود * پيش تو در نكته نيوشى بود اى ملك ملتت از خون دين * خاك جهان كرد زمانه عجين
فتنه بر اقطار جهان تاخته است * تيغ حوادث زنيام آخته است بحر چه يك لحظه به خون ستم * كل كنى خاك وجود و عدم اى به درت مقتدى افلاكيان * سايه فكن بر سر اين خاكيان شخص تو چون نفس و جهان چون بدن * در چمنش طرح تصرّف فكن ما همه مقهور و توئى قهرمان * خون دل و دين زجهان واستان ظلم ز عدل تو سقيم المزاج * خود ز چه عدل تو ندارد رواج ؟ ! عالم دين را به جهان شگفت * ظلمت توفان حوادث گرفت شرع تو كشتى است بيا نوح باش * ما همگى تن ، تو بيا روح باش اسب تو بر آخر عُطلت چراست ؟ * خود دو ركاب مه و مهرت كجاست ؟ زينِ فلك ، چونَت بر باره نيست ؟ * اشهب روز ، ادهم شب ، بهر كيست ؟ يار نشد دل ، تو بيا يار شو * گردن غم بشكن و دلدار شو درد تو جان‌داروى دل‌هاى ماست * خاك درت آب روان‌هاى ماست ديده به ديدار ، بيا باز كن * پردهء آهنگ دگر ساز كن كن فكن خلوت اسرار باش * ما همه مستيم ، تو هشيار باش تا كه در افلاك بود سعد و نحس * يادى و امروز بود قبل و بعد سعد فلك باد به فرمان تو * عيش جهان باد به دوران تو