به دهرْ راستْروى سرفراز گشته كه او * سرى به خونِ عدوى تو چون سِنان « 1 » دارد
بُوَد گشايش كارِ جهان به پهلويش * تو را كسى كه چو دَر سرْ بر آستان دارد
كليد حبّ تو بهر گشادِ كارش بس * كسى كه آرزوى روضهء جنان دارد
ز نور راى تو و آفتابْ مادرِ دهر * به مَهد دهرْ دو فرزندِ توأمان دارد
رسيد عدل تو جايى كه زير گنبد چرخ * كبوتر از پرِ شهباز ، سايبان دارد
اگر اشاره نمايى به گرگ ، نيست غريب * كه پاسِ گلّه به صد خوبىِ شُبان دارد
شها ز گردش دوران ، شكايتىست مرا * كه گر ز جا بَرَدم اشكْ جاى آن دارد
ز واژگونىِ اين بخت خويش حيرانم * كه هر كه را دلِ منْ دوستتر ز جان دارد
هميشه در پى آزارِ جانِ زار من است * به قصد من كمرِ كينه بر ميان دارد
حديث خود به همين مختصر كنم « وحشى » * كسى كجا سَرِ تفسير اين بيان دارد ؟
هميشه تا كه بوَد كشتى سپهرْ كه او * ز خاك ، لنگر و از سِدره « 2 » سايبان دارد
هامش
( 1 ) . سِنان : سرنيزه .
( 2 ) . سِدره : درخت سدرةُ المُنتَهى ، در آسمان هفتم كه در سورهء نجم از آن ياد شده است .