برگير رسم بد زره ، بر تخت دين زن تكيه گه * چون صبح صادق كش سپه ، بربام گردون زن لوا
غلغل به عالم درفكن ، گردنكشان را سرفكن * بيخ مخالف برفكن ، درد موافق كن دوا
سرهاى سرداران نگر ، خاك رهت را پى سپر * در حال خلقان كن نظر ، در كار ايشان ده نوا . « 1 »
9 / 10 هلالى جُغَتايى « 2 »
جاى آن است كه شاهان ز تو شرمنده شوند * سلطنت را بگذارند و تو را بنده شوند
گر به خاك قدمت سجده ميسّر گردد * سرفرازان جهان ، جمله سرافكنده شوند
بر سر خاك شهيدان اگر افتد گذرت * كشته و مرده ، همه از قدمت زنده شوند
جمع خوبان همه چونكوكب و خورشيدتويى * تو برون آى ، كه اين جمله پراكنده شوند
هيچ ذوقى به ازين نيست كه : از غايت شوق * چشم من گريد و لبهاى تو در خنده شوند
گر تو آن طلعت فرّخ بنمايى روزى * تيرهروزان ، همه با طالع فرخنده شوند
اگر اين است « هلالى » شرف پايهء عشق * همه كس طالب اين دولت پاينده شوند . « 3 »
هامش
( 1 ) . تشيّع وولاى اهل بيت در ادب فارسى قديم : ص 65 .
( 2 ) . مولانا بدر الدين هلالى استرآبادى ، يكى از شاعران و غزلسرايان پارسىگوى اواخر سدهء نه و آ غاز سدهء ده هجرى قمرى است .
( 3 ) . يار غايب از نظر : ص 33 .