تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
چراغى را ديدم كه مانند نور مشعل بود و ديدم در باز شد ، بى آن كه ببينم كسى از اهل خانه ، در را باز كند ، و مردى چهارشانه ، گندمگون و متمايل به زرد ، كه لاغر نمىنمود و اثر سجده در صورتش ديده مىشد و دو پيراهن به تن داشت و ملافه‌اى نازك را به سر كشيده بود و در پايش كفش راحتى داشت ، از غرفهء در خانه ، بالا رفت ؛ همان جا كه آن پيرزن سُكنا داشت - و او به ما گفته بود كه در غرفه ، دخترى است و نمىگذاشت كسى به آن بالا برود - و من آن نورى را كه در ايوان مشاهده كردم ، مىديدم كه همراه با بالا رفتن آن مرد از پلكان براى رفتن به آن غرفه ، بالا مىرود و سپس آن نور را در غرفه ديدم ، بى آن كه خودِ مشعل و چراغ را ببينم و كسانى هم كه با من بودند ، مانند آنچه را من مىديدم ، مىديدند ؛ امّا خيال مىكردند كه اين مرد ، با دختر آن پيرزن رفت و آمد دارد و با او ازدواج موقّت كرده است و مىگفتند : « اين علويان ، ازدواج موقّت را حلال مىدانند ! » ، و اين ، به خيال آنان نادرست و حرام بود . ما [ همگى ] مىديديم كه او داخل مىآيد و بيرون مىرود و سراغ در مىآمديم ؛ ولى مىديديم كه آن سنگ بزرگ ، پشت در و به همان حالت كه ما نهاده بوديم ، قرار دارد . ما از ترسِ [ دزديده شدن ] اثاثيه و كالاهايمان ، در را مىبستيم و نمىديديم كسى آن را بگشايد يا ببندد ؛ ولى آن مرد ، داخل مىآمد و بيرون مىرفت ، در حالى كه سنگ ، پشت در بود تا آن هنگام كه ما آن را كنار مىزديم و بيرون مىرفتيم . هنگامى كه اين امور را ديدم ، حيله‌اى به ذهنم آمد و به دلم افتاد . از اين رو ، با پيرزن ملاطفت كردم و دوست داشتم كه از كار آن مرد ، سر در بياورم . به او گفتم : اى فلان ! من دوست دارم از تو چيزى بپرسم و بى آن كه از همراهانم كسى باشد ، با تو گفتگو كنم ؛ ولى نمىتوانم و دوست دارم كه هر گاه مرا در خانه تنها ديدى ، نزد من آيى تا در بارهء مسأله‌اى از تو سؤال كنم . او نيز به شتاب به من گفت : من نيز مىخواستم رازى را به تو بگويم ؛ امّا به خاطر همين همراهانت