مىفرستى ، بر او و اوصيايش ، مطابق اين نسخه ، درود فرست » . من آن را گرفتم و به آن عمل مىكنم و چندين شب ديدم كه آن مرد از غرفه پايين مىآيد و نور چراغ برپاست و من در را مىگشودم و در پى نور مىرفتم و نور را مىديدم ؛ امّا كسى را نمىديدم تا به درون مسجد [ الحرام ] مىرفت و افرادى از شهرهاى گوناگون را مىديدم كه به در اين خانه مىآمدند و برخى از آنها ورقههايى را كه همراهشان بود ، به آن پيرزن مىدادند و پيرزن را مىديدم كه آن ورقهها را به آنها باز مىگرداند و آنها و پيرزن با هم گفتگو مىكردند ؛ ولى نمىفهميدم چه مىگويند و برخى از آنها را در راه بازگشت ديدم تا آن كه به بغداد وارد شدم .
2 / 24 : يوسف بن احمد جعفرى
808 . يوسف بن احمد جعفرى مىگويد كه : در سال سيصد و شش هجرى حج گزاردم و آن سال و پس از آن را تا سال سيصد و نُه هجرى در مكّه ماندم و سپس از آن جا به قصد شام بيرون آمدم . در قسمتى از راه ، نماز صبحم قضا شد . از محمل ( پشت مركب ) پياده و آمادهء [ قضاى ] نماز شدم كه چهار نفر را در محمل [ ديگرى ] ديدم .
شگفتزده ايستادم . يكى از آنها گفت : از چه شگفتزدهاى ؟ نمازت را ترك كرده و با مذهبت مخالفت كردهاى ؟ !
من به او - كه با من سخن مىگفت - گفتم : تو از كجا مذهب مرا مىدانى ؟
گفت : دوست دارى كه صاحب زمانت را ببينى ؟
گفتم : آرى .
او به يكى از آن چهار تن اشاره كرد . گفتم : همانا او [ حتماً ] نشانههايى دارد .
گفت : كدام را بيشتر دوست دارى ؟ اين كه شتر و آنچه روى آن است ، به آسمان