بىشمار مخالفان اسلام ، اين ماجرا را تبديل به يك فعّاليت مذهبى گسترده كرد و در واقع ، آيين بهائيت را ساخت .
داستان از آن جا آغاز شد كه ميرزا علىمحمّد باب ( متولّد 1235 ق ) ، پس از تحصيلات ابتدايى به كربلا رفت و در مجلس درس سيّد كاظم رشتى ( م 1259 ق ) حاضر شد ؛ ولى در همان سال و با داشتن همين تحصيلات مختصر ، شروع به نگارش تفسير سورهء بقره كرد و براى نخستين بار ، شش ماه پس از درگذشت رشتى ، ادّعاى بابيت نمود . اين اتّفاق در دورهاى بود كه شاگردان متعدّد رشتى ، در پى كسب عنوان جانشينى او بودند . البتّه بابيت تا اينجا براى شيخىها امرى عادى شمرده مىشود و براى غير آنها نيز گرچه چندان عادى نبود ، امّا زنندگى زيادى نداشت ؛ چرا كه او معتقد به وجود امام زمان و قائميت ايشان بود و اين را هم در آثارش مانند « تفسير سورهء يوسف » مؤكّداً مىنوشت « 1 » و نيز اين باور ، از همان ركن رابع شيخىها نشئت گرفته بود . « 2 » بر اين اساس و شواهد ديگر ، وى تا سال 1264 ق ، همچنان خود را باب حجّت عليه السلام مىدانست ، گرچه باورهاى شگفت خود را - كه برگرفته از شيخيّه و تأويلات ديگرش بوده - ، به صورت امرى متفاوت عرضه مىكرد .
در اين هنگام ، حاكم اصفهان ، معتمد الدولهء گرجى ، او را به اصفهان آورد ؛ ولى اين سفر و مباحثاتى كه در پى داشت ، منجر به اعتراض علما به ميرزا آقاسى ( صدر اعظم محمّدشاه قاجار ) و نامهء او فرمان براى پيگيرى وضعيت اين شخص - كه از او به « ضالّ مُضل » تعبير كرده - شد . معتمد الدوله ، او را با مأموران به تهران فرستاد و به دستور شاه به ماكو فرستاده شد . رفتن او به ماكو در شعبان 1263 ق بود و تا جمادى الاولى 1264 ق در آن جا به سر برد .
هامش
( 1 ) . بهائيان : ص 169 - 170 .
( 2 ) . ر . ك : رحيق مختوم : ج 1 ص 581 ( به نقل از : بهائيان : ص 172 ) .